تبليغاتX
کنتراست

کنتراست

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود!

 

صبح حضور کارکنان حراست در نقاط مختلف دانشگاه بخصوص میدان قلم و محوطه دانشکده عمران و معماری که نقاط پاگیری تجمعات دانشجویی است پر رنگ بود. علی رغم  تلاش های کارکنان حراست برای متفرق کردن دانشجویان قبل از ساعت 10 دانشجویان تکبیر گویان میدان قلم را به سمت دانشکده عمران معماری ترک کردند.  در اطراف دانشکده معماری جمعیت بیشتر و منسجم تر شد. با خواندن سرود یار دبستانی دوباره به سمت میدان قلم حرکت کردیم در میدان با تعدادی بسیجی ها مواجه شدیم که سعی در برهم زدن تجمع و ایجاد تشنج کردند که با بی تو جهی دانشجویان روبرو شدند. در اطراف دانشکده برق بسیجی که سعی در دعوت به مناظره ساختگی و از قبل طراحی شده توسط نمایندگی رهبری دانشگاه  داشت توسط دانشجویان هو و سوا شد. در همین موقع در امفی تاتر دانشگاه پس پایان جشن روز دانشجو هدایت برنامه بدست بسیجی ها افتاد که با تحت فشار قرار دادن دانشجویان سعی در سرخورده کردن شان داشتند. اما جمعیت واقعی در بیرون از امفی تاتر  با دادن شعار هایی مثل "آزادی اندیشه از پنجره نمیشه "آزادی اندیشه از تو کلاس نمیشه"از دانشجویان برای پیوستن به تجمع دعوت می کردند.دانشجویان همچنین با در دست داشتن عکس های شهدای دانشگاه یاد و خاطره ی آنها را زنده کردند. از حدود ساعت یازده دانشجویان  پخش اطلاعیه درباره اعتصاب غذا سلف و فست فود شروع کردند.ساعت12 یک بار دیگر  دور میدان قلم جمع شدیم و  سرود های" ای ایران"و" یار دبستانی "و "محمود خائن"  خوانیدیم. پس از آن جلوی در سلف تجمع کردیم و تا ساعت ۱  ماندیم و شعار دادیم . بعد ساعت یک جمعیت بتدریج پراکنده شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 16:3  توسط شکیبا  | 

تو رو کجای دلم بگذارم دیگه

                                     ای غم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:34  توسط شکیبا  | 

سلام آقای سرطان

من همانی هستم که شما در یک هفته دو تا از عزیزانش را گرفتی. نمی دانم چه نشانی بهتری بدهم که مرا بشناسی چون حالا خودم هم نمی دانم الان دقیقا چی هستم یا کجا هستم . اما این اصلا مهم نیست. می دانم سرت خیلی شلوغ تر از آن است که وقت شنیدن حرف های  من یکی را نداری . اما به خاطر خدا گوش کن!

نمی دانم خودت چقدر آمارت را داری . اما  برای من یکی که خیلی روزمره شدی .شدی یک از قسمت های زندگیم. روزی نیست که درباره ات نخوانم یا نشنوم. انگار که گوشم عادت کرده هر بار کسی از دور بری هایم می میرد تو را مسببش بشنود.باورت می شود عادت کرده ام! انگار که گفته باشند سرما خورده باشد.... به همین راحتی!آقای سرطان داری چه بلایی به سر ما می آری؟

فردا نوبت کدام یکیمان است؟

فردا قرار است خبر کدام یکیمان را بهم بدهیم؟

با تو هستم آقای سرطان ! کاش حداقل می گذاشتی رفتن اولی را باور کنم بعد دومی را ازم می گرفتی!

این ها را همه نوشتن بگوییم :

آقای سرطان با ما کمی مهربان تر باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:18  توسط شکیبا  | 

دلبرکان غمگین من

دلم می خواهد برای مارکز بخاطر داستانی که به بشریت بخشیده تعظیم کنم.

نمی دانید این کتاب با من چه کرد امشب !!

حال امشبم از آن حال های ثبت کردنیست از همان هایی که بعید می دانم تا چند هفته ها ماه دیگر به سراغم امد

اخرین بار با فیلم و کتاب ساعت های کا گینهام بود.

 انگار که از قبل بهم الهام شده باشد وقتی تو بساط دست فروشای انقلاب دیدم  بی درنگ خریدم.

                                       ممنون جناب مارکز!

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 2:8  توسط شکیبا  | 

  فریاد نمی زنم

 نزدیک تر می آیم

تا صدایم را بشنوی

 

   "عمران صلاحی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:51  توسط شکیبا  | 

خودم را پیدا نکردم در فهرست بروز شدگان..

انگار خیلی وقت است

که دیر شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 1:16  توسط شکیبا  | 

زمان دلمه بسته است .......

روی شانه های بی خیالم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 1:12  توسط شکیبا  | 

دلم می خواد فرمت شم!

بی خیال بابا.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:57  توسط شکیبا  | 

دلم یه چیزی می خواد؟

1)کتک

2)بستنی

3)بارون

4) پیاده روی با یه دوست از اسبی تا مهران

5) یه لپ برای کشیــــــــــــــــــــــــــــــــــدن

6) یه گونه برای بوسیدن

7) یه تماس مشکوک

8) همه موارد

9) هر کدو که دم دستی تر بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0:35  توسط شکیبا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 17:33  توسط شکیبا  | 

ساعتی پیش بود که اعلام کرد اخبار

مردی در حالی که دماغش را می گرفت

گفت که کمی آدم مرد

کارشناس ناشناسی گفت

بادی از جانب خوارزم وزید و یه هواپیما گوزید !؟!(نه ببخشید پوکید)

و وزیر گفت که خوشبختانه تلفاتی نداشت

ناقابل یه هواپیما  اسکاتی  که فدای  سر پوتین و گیوه

و کمی آدم مرد که همان بهتر که مردند نماندند بشون برانداز حکومت

عیب نیست

یک حادثه بود،

اتفاق بود

اتفاقم که خبر نمی کند

که اگر هم می کرد بیاید دم خانه ات و خبر می داد

رییس در جلسه بود و ما هم وقت نداشتیم کمی آدم باشیم

تو بخواب خاطرت آرام

عیب نیست

چه بسا که اگر زنی از اتوبوس جاماند گر چه روسری برسر داشت

که اگر مگسی مسموم شد چون که لبنانی بود

چه بسا که کسی پول نداشت سس بخرد گر چه آنجا آمریکا بود

عیب بود

که نه جنایت بود

که ای وای و خاک بر بشریت

که کجا رفت با کی ؟کی ؟

اینهاش پیدا کردم در جیب کتم بود!

و باید بررسی شود

دست اسراییل در کار است بی شک

 

اینهاش جای انگشت جهانخوارش زیر کاسه

و ای داد که تو در خوابی ! کور وکری

نان و آب بو تو حرام

که با پولش باید

اتو بوس خرید

بیمارستان ساخت و

کارخانه سس  زد در سوریه!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 15:43  توسط شکیبا  | 

 خون دلمه بسته

روی اشک های مادرش

روی لرز شانه های پدرش

روی خودکار من!

آن وقت تو بگو

کالیبر، آمریکا، توطئه ، دشمن ،اغتشاش......

اصلا تو کی هستی که بخواهی دشمن داشته باشی بدبخت!

برو بمیر اگر هنوز زنده ای!

که نیستی

که مردی

که خیلی وقت است وجود! نداری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1:48  توسط شکیبا  | 

Donbaleh