کنتراست

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود!

آمدم بگم تمام شد و بروم  ....

این وبلاگ با تمام روز های خوش و ناخوشش با تمام خاطرات تلخ و شیرینش برای صاحبش تمام شد.

امروز بعد از مدت ها فهمیدم که عمر این وبلاگ مدت هاست تمام شده آمدم تا از برزخی که در آن رهایش کرده بودم نجاتش بدم و بیشتر از او شاید خودم را.از وقتی که نوشتنش را کنار گذاشتم انگار که بین من و او  دیواری کشیدند. گهگاهی می آمدم و روی این دیوار می نشستم و روز ها یی که در تو پشت سر گذاشته بودم را ، مرور می کردم و آدم هایی را....روزهایی بود که بخاطر بلاهایی که سرم خراب شده بود می خواستم  تو و خاطراتت را نابود کنم روزهایی بود که تنها با امید خاطرات تو زندگی می کردم اما حالا که طوفان را رد کردم خوبم، آرامم. زندگی ادامه داره.... با اینکه دارم ترکت می کنم اما به خاطراتت وفادارم!

تو ای وبلاگ شایسته بهترین پایانی !ممنون بخاطر لحظاتی که برایم ساختی! حالا دیگر وقت رفتن است عزیز جان!

خدایت بیامرزاد شادروان.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 20:51  توسط شکیبا  | 

گاهی حس سگیومی کنم که خدا ته مونده های غذاشو طرفم پرت می کنه!

حتی اگه یه سگ باشم باید ظرف غذای خودمو داشته باشم!

خدایا خواهش می کنم ته مونده های غذاییتو طرفم پرت نکن اگرچه ارزش رژیمی بالایی رو داشته باشه.

یا دعوتم کن سر سفرت از غذای خودت بهم بده یا بگذار نون خشکمو تو آبم بزنمو بخورم.

  من که یه سگ ولگرد نیستم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 16:32  توسط شکیبا  | 

تلاش می کنم و خسته نمی شم .

هرچقدر که زندگی مرا به نقطه پرت تری پرت کرد من بیشتر دویدم.

ازین همه تلاشی که کردم ناراحت نیستم. اتفاقا خوشحالم که برای تو و نمره کوفتیت نبود. که حالا برم تو لک!ناراحتم از اینکه ناامیدم کردی . خیلی .خیلی....

واقعا نمی دانم چی بگم. فقط ای کاش آن دو تا نابغه ارزش عاشق کشی داشته باشند!

آن طرح برگزیده هم به لعنت خدا هم نمی ارزد!پس ارزونی نخاله های دانشکده!

خدایا خوبه که تو هستی مگر نه این دنیا به لعنت خدا هم نمی ارزید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 2:25  توسط شکیبا  | 

می دونید درد من چیه؟

نه دانشجو ها دانشجو هستند!

نه استادا، استاد!

نه دانشکده ها دانشکده!

در نتیجه دانشگاه هم دیگه دانشگاه نیست.

در بهترین حالت :کافی شاپه ، خانه مده ، بنگاه دوست یابیه....

در حالت های دیگرش را بگذارید نگویم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 20:8  توسط شکیبا  | 

شب هایی که پای این کامپیوتر دود چراغ علمو می کنم تو چشمام یاد شب های جوانیت می کنم و چقدر دلم تنگ می شود برای آن شب های پر شور که تا خود صبح چه کار ها که نمی کردیم  دوتایی...

هی !..کجا رفت آن شب ها.؟!..

تو چه زود پیر شدی و من چه زود دل کندم....

 پ.ن:پیر مرد این پستم واقعا غلط انداز شدها!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 1:35  توسط شکیبا  | 

امروز بر خلاف همیشه نه برای دیگران می نویسم نه برای دل خودم

امروز برای تو می نویسم رفیق قدیمی!

کنتراست

خمستان

سر مرغوله

و....

تویی که این چند ساله مرا به دوش کشیدی !با تمام نق و نوق هایم با تمام حساسیت هایم وضعف و قوت هایم.هرچقدر که می گذرد دل کندن از تو سخت تر است. امارش رو خودت بهتر داری که چند بار پشت دستمو داغ کردم که دیگه بطرفت دست دراز نکنم اما حداقل تو یکی سر این برنامه ها که باید منو شناخته باشی؟...می دانم که تو همه این ها رو تو بهتر خودم می دانی. همه این ها را نگفتم که برسیم به  deadline نه!هرچند که به آن هم خواهم رسید.اصلا ولش کن این مزخرفاتو...امروز اما آمدم که بگم منو بخاطر تمام بد قلقی هایم ببخشی و یه جورایی طلب حلالیت دیگه نمی دانم از هوویت خبر داری یا نه؟ اون هم طفلک روزگارش بدتر از تو نباشه بهتر نیست طفلک بهم امیدوار بودخیلی! . حالا حالا ها مانده تا نا امید شود مگه نه؟

 من همچنان می آیم به سراغت.اینجا یادگاری قشنگی را پیش تو جا گذاشتم.اگر گذر دوستان قدیمی ام به اینجا خورد دست هایشان را بفشار و آدرس جدیدم را بهشان بده و مواظب امانتی هایم باش .

                                                                        مواظب خودت باش رفیق قدیمی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 18:8  توسط شکیبا  | 

چهارشنبه روز تحویل موقتمه ونمی دونم حواسم کجاست؟!

شولایی تنهایی ام را روی خودم کشیدم و و توی خودم فرو رفتم و

و هی فکر می کنم و فکر می کنم  و هی وهی.....

و خواهرم هی می گوید   Chopstickیعنی چه ؟

مجبورم شولایی تنهاییم را از روم بکشم و از دست و پایم را از هم باز کنم

و معنیChopstick رو از دیکشنری بیرون بکشم و به چهار شنبه فکر کنم و طرحم!و به چوب های غذا خوری در شرق آسیا

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 17:28  توسط شکیبا  | 

 

صبح حضور کارکنان حراست در نقاط مختلف دانشگاه بخصوص میدان قلم و محوطه دانشکده عمران و معماری که نقاط پاگیری تجمعات دانشجویی است پر رنگ بود. علی رغم  تلاش های کارکنان حراست برای متفرق کردن دانشجویان قبل از ساعت 10 دانشجویان تکبیر گویان میدان قلم را به سمت دانشکده عمران معماری ترک کردند.  در اطراف دانشکده معماری جمعیت بیشتر و منسجم تر شد. با خواندن سرود یار دبستانی دوباره به سمت میدان قلم حرکت کردیم در میدان با تعدادی بسیجی ها مواجه شدیم که سعی در برهم زدن تجمع و ایجاد تشنج کردند که با بی تو جهی دانشجویان روبرو شدند. در اطراف دانشکده برق بسیجی که سعی در دعوت به مناظره ساختگی و از قبل طراحی شده توسط نمایندگی رهبری دانشگاه  داشت توسط دانشجویان هو و سوا شد. در همین موقع در امفی تاتر دانشگاه پس پایان جشن روز دانشجو هدایت برنامه بدست بسیجی ها افتاد که با تحت فشار قرار دادن دانشجویان سعی در سرخورده کردن شان داشتند. اما جمعیت واقعی در بیرون از امفی تاتر  با دادن شعار هایی مثل "آزادی اندیشه از پنجره نمیشه "آزادی اندیشه از تو کلاس نمیشه"از دانشجویان برای پیوستن به تجمع دعوت می کردند.دانشجویان همچنین با در دست داشتن عکس های شهدای دانشگاه یاد و خاطره ی آنها را زنده کردند. از حدود ساعت یازده دانشجویان  پخش اطلاعیه درباره اعتصاب غذا سلف و فست فود شروع کردند.ساعت12 یک بار دیگر  دور میدان قلم جمع شدیم و  سرود های" ای ایران"و" یار دبستانی "و "محمود خائن"  خوانیدیم. پس از آن جلوی در سلف تجمع کردیم و تا ساعت ۱  ماندیم و شعار دادیم . بعد ساعت یک جمعیت بتدریج پراکنده شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 16:3  توسط شکیبا  | 

تو رو کجای دلم بگذارم دیگه

                                     ای غم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:34  توسط شکیبا  | 

سلام آقای سرطان

من همانی هستم که شما در یک هفته دو تا از عزیزانش را گرفتی. نمی دانم چه نشانی بهتری بدهم که مرا بشناسی چون حالا خودم هم نمی دانم الان دقیقا چی هستم یا کجا هستم . اما این اصلا مهم نیست. می دانم سرت خیلی شلوغ تر از آن است که وقت شنیدن حرف های  من یکی را نداری . اما به خاطر خدا گوش کن!

نمی دانم خودت چقدر آمارت را داری . اما  برای من یکی که خیلی روزمره شدی .شدی یک از قسمت های زندگیم. روزی نیست که درباره ات نخوانم یا نشنوم. انگار که گوشم عادت کرده هر بار کسی از دور بری هایم می میرد تو را مسببش بشنود.باورت می شود عادت کرده ام! انگار که گفته باشند سرما خورده باشد.... به همین راحتی!آقای سرطان داری چه بلایی به سر ما می آری؟

فردا نوبت کدام یکیمان است؟

فردا قرار است خبر کدام یکیمان را بهم بدهیم؟

با تو هستم آقای سرطان ! کاش حداقل می گذاشتی رفتن اولی را باور کنم بعد دومی را ازم می گرفتی!

این ها را همه نوشتن بگوییم :

آقای سرطان با ما کمی مهربان تر باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:18  توسط شکیبا  | 

دلبرکان غمگین من

دلم می خواهد برای مارکز بخاطر داستانی که به بشریت بخشیده تعظیم کنم.

نمی دانید این کتاب با من چه کرد امشب !!

حال امشبم از آن حال های ثبت کردنیست از همان هایی که بعید می دانم تا چند هفته ها ماه دیگر به سراغم امد

اخرین بار با فیلم و کتاب ساعت های کا گینهام بود.

 انگار که از قبل بهم الهام شده باشد وقتی تو بساط دست فروشای انقلاب دیدم  بی درنگ خریدم.

                                       ممنون جناب مارکز!

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 2:8  توسط شکیبا  | 

  فریاد نمی زنم

 نزدیک تر می آیم

تا صدایم را بشنوی

 

   "عمران صلاحی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:51  توسط شکیبا  | 

Donbaleh